fatten
فربه کردن، چاق کردن، پرواری کردن، حاصلخیز کردن، کود دادن، پروار شدن، بارآور کردن زمین، غنی شدن، فربه شدن، گوشت آوردن
تلفظ:
اشکال مختلف:
گذشته:
fattened
صفت مفعولی:
fattened
صفت فاعلی:
fattening
سوم شخص مفرد:
fattens
معنی و تعریف
۱.
فعل
تعریف:
چاق یا فربه کردن
make fat or plump
مثالها:
- The farmer fattens the pigs with grain before the market.
- She tried to fatten her cheeks by eating more sweets.