quash
باطل کردن، لغو کردن، فرو نشاندن، برطرف کردن اتهام، کنار گذاشتن، له کردن
تلفظ:
اشکال مختلف:
گذشته:
quashed
صفت مفعولی:
quashed
صفت فاعلی:
quashing
سوم شخص مفرد:
quashes
معنی و تعریف
۱.
فعل
تعریف:
اعلام بیاعتباری یا باطل کردن
declare invalid
مترادفها:
مثالها:
- The court decided to quash the previous ruling.
- The manager quashed the proposal due to budget constraints.