marry

ازدواج کردن، عروسی کردن، عقد کردن، وصلت کردن، عروسی کردن با، شوهر کردن، داماد شدن، نکاح کردن، مزاوجت کردن، شوهر دادن، به شوهری گرفتن، به عقد نکاح درآوردن، متاهل شدن، تاهل اختیار کردن، عروس کردن، همسر کردن، هم بسته شدن

تلفظ:

American
British

رتبه‌ی کاربرد:

۱۲۶۱

اشکال مختلف:

گذشته: married
صفت مفعولی: married
صفت فاعلی: marrying
سوم شخص مفرد: marries

معنی و تعریف

۱.
فعل

تعریف:

به عقد ازدواج درآوردن

take in marriage

مثال‌ها:

  • They plan to marry next spring.
  • She married her college sweetheart last year.
۲.
فعل

تعریف:

مراسم ازدواج را برگزار کردن

perform a marriage ceremony

مترادف‌ها:

مثال‌ها:

  • The priest married the couple in a beautiful ceremony.
  • They were married by a judge at city hall.