merge
ادغام، یکی شدن، ترکیب، ادغام کردن، ممزوج کردن، ترکیب کردن، فرورفتن، مستهلک شدن، به هم پیوستن، درهم ادغام شدن، یک کاسه کردن یا شدن، یکپارچه کردن یا شدن، یکی کردن، غرق شدن، ادغام شدن، درهم آمیختن، مستحیل کردن، هم پیوست شدن، هم پیوست کردن، مخلوط کردن، فرا گرفتن، موتلف شدن، قاطی کردن
تلفظ:
اشکال مختلف:
گذشته:
merged
صفت مفعولی:
merged
صفت فاعلی:
merging
سوم شخص مفرد:
merges
معنی و تعریف
۱.
فعل
تعریف:
پیوستن یا ترکیب کردن
join or combine
مثالها:
- The two companies decided to merge their operations.
- We need to merge these two files into one.
۲.
فعل
تعریف:
یکی شدن؛
become one
مثالها:
- The two companies decided to merge into a single entity.
- The colors merge beautifully in the sunset.
۳.
فعل
تعریف:
مخلوط کردن عناصر مختلف با یکدیگر
mix together different elements
مثالها:
- The two companies decided to merge their operations.
- In cooking, you need to merge the ingredients thoroughly.